تبليغاتX
عاقبت اين عشق هلاكم كند

.
این دوتا جزء کارای جدیدمه امیدوارم خوشتون بیاد.

نظرتون باعث دلگرمیه!!!

آنانكه به خاطرمون رفتند...

سايز بزرگ عكس اينجــــــاست.

علي...

سايز بزرگ عكس بالا اينجــــاست.

 

+ نوشته شده در  2009/10/27ساعت 15:22  توسط محمد ميلاد رجائي  | 

 

علی درد شمشیر را احساس نکرد ٬

و ما درد علی را ...   (شریعتی)

علی (ع)

برای دیدن در سایز بزرگتر اینجــــا  کلیک کنید

+ نوشته شده در  2009/9/13ساعت 2:56  توسط محمد ميلاد رجائي  | 

 

مادر اگر تو نبودی عشق چه معنی داشت...

+ نوشته شده در  2009/9/11ساعت 6:7  توسط محمد ميلاد رجائي  | 

چشمای تو...

برای دیدن در سایز بزرگ اینجـــــا کلیک کنید.

+ نوشته شده در  2009/8/30ساعت 14:53  توسط محمد ميلاد رجائي  | 

دیشب داشتم یه سر توی وبلاگای مختلف میزدم چندتا شعر عجیب حس کردم متناسب با حال منه و به قول معروف خیلی بم چسبید.

هر چند معتقدم که زیاد نباید تابع حال بود. چون ما در همه حال باید بنده و از آن خدا و برای خدا باشیم فرقی نمیکند چه حالی داریم.

خلاصه باید همیشه حال عشقبازی با خدا رو داشته باشیم تا که از کل عمرمون استفاده بکنیم.

 

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌

کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می‌کنی‌، اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد

به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد

رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌

که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند

به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد     (نجمه زارع)

 

بقیه ی شعرها در ادامه مطلب بخونید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/8/30ساعت 13:16  توسط محمد ميلاد رجائي  | 

نبود زهره ی کس کو مرا اسیر کند

                                          کجا که دیده که روباه صید شیر کند

اگر اسیر شــــــدم، اسیر عشق شدم

                                           وگر که پیر شدم، پیر پیر عشق شدم

عشق آمد...

در سایز بزرگ   اینجـا    ببینــــــید.

نظرتون دلگرمم میکنه...

+ نوشته شده در  2009/8/27ساعت 14:24  توسط محمد ميلاد رجائي  | 

 

برای دیدن تصویر در سایز بزرگتر اینجـــا اینجا کلیک کنید!

عزیزان نظر یادتون نره!!!

+ نوشته شده در  2008/11/20ساعت 7:50  توسط محمد ميلاد رجائي  | 

 

عاشقانه

برای دیدن عکس در سایز بزرگتر ×× اینجـــــــــا ×× کلیک کنید

**************      نظرتون منو خوشحال میکنه!!!      **************

+ نوشته شده در  2008/11/6ساعت 8:46  توسط محمد ميلاد رجائي  | 

به سفارش يكي از دوستان وبلاگي كه تقاضاي يه كار از كريم اهل بيت رو به من داده بودند با عرض پوزش بابت تاخيرش ، اميدوارم خوشتون بياد

كريم اهل بيت

سايز واقعي ، باتشكر نظر و نقدتون منو خوشحال ميكنه!!!

+ نوشته شده در  2008/10/29ساعت 6:33  توسط محمد ميلاد رجائي  | 

عاشقانه ، عارفانه

اينم يه بك گراند ديگه نظر بديد خوشحال ميشم!

عکس رو تو سایز بزرگ اینجا ببینید.

+ نوشته شده در  2008/9/30ساعت 9:1  توسط محمد ميلاد رجائي  | 

مي ترسم!!!

شب است

           تاريك است

                         سرد است

من ميترسم!

از شب نه ،از تاريكي نه ،از سرما نه ...

            من  از اين مي ترسم كه به تاريكي عادت كنم

                      به شب ،به سرما ،به انزوا ،به اختفا ،به سكوت، به سقوط

                                           به گم شدن در كوچه پس كوچه ي خواب ...

من از اين مي ترسم كه دگر كسي نترسد از آنچه كه به سرش مي آيد

من از اين مردم مي ترسم

              مردمي كه از فرياد مي ترسند

                                فريادي كه در گلو خفه شده

                                                  گلويي كه زير تيغ تحقير بريده شده...

من خون خود ميفروشم ارزان!

                 كيست كه آن را بخرد به قيمت بيداري وجدان!

ارزانتر!

                به قيمت تحقير نشدن انسان!

ارزانتر!

          ارزانتر!

                    ارزانتر!

به قيمت يك خال كبريت

                     كه روشن كند پيرزني تنور نانش با آن

يا يتيمي كه آتشي بيافزايد

                                   و فرياد بزند

                                                    بياييد گرد آتش اي مردم ايران...

(میثم افشاری)

+ نوشته شده در  2008/9/28ساعت 12:17  توسط محمد ميلاد رجائي  | 

دلنوشته ی خودم در قالب یک بك گراند (نظر يادتون نره)

دلنوشته

اينجا عكس رو در سايز بزرگتر ببينيد

+ نوشته شده در  2008/9/9ساعت 22:53  توسط محمد ميلاد رجائي  | 

با سلام از نقدتون خوشحال ميشم:

مولا

 بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/8/22ساعت 21:41  توسط محمد ميلاد رجائي  | 

دلم با گرفتن عادت كرده،

زبانم ناي گفتن ندارد،

كسي حتي محدوده ي فكرم را تخمين نمي زند،

اميد به عشق تنها بهانه و تنها دلخوشي زندگيم شده،

درد انيس و مونس تنم شده،

براي گفتن خود مانده ام،

كسي نواي دلمان را خريدار نيست،

زخمهايي بر تنم گل انداخته؛

زخم فراق،

زخم نفهميدن،

زخم نياز،

اينها گلايه نيست ،‌"گلايه بد است"

...و باز هم سكوت!...

                             7/4/87

+ نوشته شده در  2008/8/22ساعت 20:52  توسط محمد ميلاد رجائي  | 

پلكي مزن كه چشم ترت درد ميكند

پر وا مكن كه بال و پرت درد ميكند

ميدانم اينكه بعد تماشاي اكبرت

زخمي كه بود بر جگرت درد مي كند

با من بگو كه داغ برادر چه كار كرد

آيا هنوز هم كمرت درد ميكند

مانند چوب خواهش بوسه نميكنم

آخر لبان خشك و ترت درد ميكند

لبهاي تو كبود تر از روي مادراست

يعني كه سينه پدرت درد ميكند

مي خواستم كه تنگ در آغوش گيرمت

يادم نبود زخم سرت درد ميكند

كمتر به اسب نيزه سوار و پياده شو از 

حجمه هاي سنگ سرت درد ميكند

 

********** 

به یاد عشقم و مولام آقا امام حسین (ع)

  

+ نوشته شده در  2008/8/12ساعت 5:19  توسط محمد ميلاد رجائي  | 

 

JavaScript Codes

JavaScript Codes